چی بگم از غربت...!
شاید هنوز صبحی مانده که از دل شب بروید...
از تنهایی، از هیاهوی بیصدا،
از دنیایی که برعکس نفس میکشه.
جوانیم رسید به پیری،
و پیریم هنوز دنبال جوانیست...
ناممکن؟ شاید.
اما دل، هنوز به اگرها زندهست...
اگر یار برگردد،
شاید دنیا دوباره معنا بگیرد.